[..]چینهای غم آلود گوشه لبان مغ بزرگ از این بود...آیینی را به مردمان ارزانی داشته بودند که از درونمایه تهی شده، و تنها خود آیین به جا مانده بود. آورام آوایی نرم و گرفته را به یاد آورد: "از هنگامی که زاده شده ام، کارم گل ساختن بوده است...شک را نمیشناسم!" [..] به خواست خود از حق گزینش خود چشم میپوشیدند. تنها چیزی که میخواستند باوری بود که هرگز به بیراهه نرود، باوری که یکپارچه به خرده و ریزه نپردازد و با زمان بیکرانه بستیزد. چشمانشان میدوید و کور بودند، زیرا درست همین را میخواستند...
۱۳۸۸ تیر ۹, سهشنبه
۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه
۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه
۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه
ص 146 پ 2
و زرتشت از اهورا مزدا پرسید: ای روان خجسته، ای آفریدگار دادار! هنگامی که بزهکاری در میگذرد، روانش در نخستین شب به کجا میرود؟
و اهورا مزدا گفت: در همانجا، ای زرتشت پارسا، پیرامون سر او میگردد. در پگاه سومین شب، ای زرتشت پارسا، روانش بر فراز پلشتیها و گنده ها به پرواز در میآید. و بادی به سوی او میرود که از شمال میوزد. بادی گنده که از سرزمین شمال میآید و از همه بادهای دیگر گندهتر است...و سپس دختری به سوی او میآید که زنان هیچ ندارد. و روان بزهکار به دختر پلید میگوید: کیستی ای زن، که از پلیدترین و از چندشآورترین زنی که در جهان دیدهام پلیدتر و چندشآورتری؟
و زن پلید به او میگوید: من زن نیستم ای بزهکار، که اندیشه، گفتار بد و کردار بد تو بدآیینم. زیرا که بر زمین هنگامی که مردمان خدا را میستودند تو دیو میپرستیدی.
و هنگامی که دیگران، مردی از دور یا نزدیک آمده را پناه میدادند، مینواختند و دستگیری میکردند، تو با او درشتی میکردی، او را نمینواختی و در به روی او میبستی.
و هنگامی که دیگران به داد و درستی کردار میکردند، و گواهی درست میدادند و به داد سخن میگفتند، تو بیداد میکردی، گواهی دروغین میدادی و به کژی سخن میگفتی. بنگر! من اندیشه بد، گفتار بد و کردار بد توام.
و او را از زهر گندآگین میدهند. و این است خوراک جوان بد آیین بد اندیشه، بد گفتار و بد کرداد — پس از مرگ. و این است خوارک زن بد آیین بد اندیشه، بد گفتار و بدکرداد، بدپرورده، همسر نافرمانبردار بزهکار— پس از مرگ...
و اهورا مزدا گفت: در همانجا، ای زرتشت پارسا، پیرامون سر او میگردد. در پگاه سومین شب، ای زرتشت پارسا، روانش بر فراز پلشتیها و گنده ها به پرواز در میآید. و بادی به سوی او میرود که از شمال میوزد. بادی گنده که از سرزمین شمال میآید و از همه بادهای دیگر گندهتر است...و سپس دختری به سوی او میآید که زنان هیچ ندارد. و روان بزهکار به دختر پلید میگوید: کیستی ای زن، که از پلیدترین و از چندشآورترین زنی که در جهان دیدهام پلیدتر و چندشآورتری؟
و زن پلید به او میگوید: من زن نیستم ای بزهکار، که اندیشه، گفتار بد و کردار بد تو بدآیینم. زیرا که بر زمین هنگامی که مردمان خدا را میستودند تو دیو میپرستیدی.
و هنگامی که دیگران، مردی از دور یا نزدیک آمده را پناه میدادند، مینواختند و دستگیری میکردند، تو با او درشتی میکردی، او را نمینواختی و در به روی او میبستی.
و هنگامی که دیگران به داد و درستی کردار میکردند، و گواهی درست میدادند و به داد سخن میگفتند، تو بیداد میکردی، گواهی دروغین میدادی و به کژی سخن میگفتی. بنگر! من اندیشه بد، گفتار بد و کردار بد توام.
و او را از زهر گندآگین میدهند. و این است خوراک جوان بد آیین بد اندیشه، بد گفتار و بد کرداد — پس از مرگ. و این است خوارک زن بد آیین بد اندیشه، بد گفتار و بدکرداد، بدپرورده، همسر نافرمانبردار بزهکار— پس از مرگ...
Labels:
آیین
۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه
ص ۱۳۵ پ ۲
موبد هیچ کتاب یا کاغذ لوله ای به دست نداشت: ایرانیان بر این بودند که واژه ی نوشته پاکی خود را از دست می دهد. در آموزشگاه های مغان نیز اوستا را، از چند سده پیش، زبانی می آموختند.
۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه
ص 201 پ 3
در افسانههای یونانی سخن از سنتائورهاست، که نیمی اسب و نیمی آدمند. و از آن روست که یونانیان اسبان تنومند دشت مرغیان را دیده بودند که گردنهای بلندشان با تنه سواران پارتیشان در هم میآمیخت و گویی یکی میشد.
Labels:
دسته بندی نشده
اشتراک در:
نظرات (Atom)