۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

ص 275 پ 2

[..]چین‎های غم آلود گوشه لبان مغ بزرگ از این بود...آیینی را به مردمان ارزانی داشته بودند که از درونمایه تهی شده، و تنها خود آیین به جا مانده بود. آورام آوایی نرم و گرفته را به یاد آورد: "از هنگامی که زاده شده ام، کارم گل ساختن بوده است...شک را نمی‎شناسم!" [..] به خواست خود از حق گزینش خود چشم می‎پوشیدند. تنها چیزی که می‌خواستند باوری بود که هرگز به بیراهه نرود، باوری که یکپارچه به خرده و  ریزه نپردازد و با زمان بیکرانه بستیزد. چشمانشان می‎دوید و کور بودند، زیرا درست همین را میخواستند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر