[..]چینهای غم آلود گوشه لبان مغ بزرگ از این بود...آیینی را به مردمان ارزانی داشته بودند که از درونمایه تهی شده، و تنها خود آیین به جا مانده بود. آورام آوایی نرم و گرفته را به یاد آورد: "از هنگامی که زاده شده ام، کارم گل ساختن بوده است...شک را نمیشناسم!" [..] به خواست خود از حق گزینش خود چشم میپوشیدند. تنها چیزی که میخواستند باوری بود که هرگز به بیراهه نرود، باوری که یکپارچه به خرده و ریزه نپردازد و با زمان بیکرانه بستیزد. چشمانشان میدوید و کور بودند، زیرا درست همین را میخواستند...
۱۳۸۸ تیر ۹, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر